تبليغاتX
خراب کاری های مدرسه

سکانس چهارم

توی کلاس ما دو گروه شر بودیم.یکی گروه ما و دیگری که با ما لج بودن!و به خون ما تشنه!

یه بار جایی که رئیس اونا تنها بود و دختر فوق العاده حساسی بود یکی از گروهمون رفت و پشت مقنعش یه تف بزرگی انداخت.وای یادش بخیر همه ی  کلاس دورش جمع شده بودند و همه مقنعه ی دختره رو گرفته بودن و تف وسط مقنعه شناور بود.همه حیرون مونده بودند که کار کیه خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irو ما هم خیلی خونسرد از آن ها حمایت می کردیم و در دل خود به آن ها میخندیدیمخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir خود دوستمون که این کار رو کرده بود به دختره می گفت وای عجب آدمای کثیف و بی فرهنگی پیدا می شن و اینقدر هم جدی و با آرامش حرفش رو زد که ما هم تو دلمون بر منکرش لعنت می فرستادیم .

!! نوشته شده توسط گروه اه اه | 18:40 | سه شنبه شانزدهم مهر 1387 •

سکانس سوم

 یکی از دوستامون همیشه  کاکائوهایی میخرید که توش نخود و کشمش و فندوق و...بود اما هیچوقت اونا رو نمی خورد و ما هم خوشمون نمیومد. بنابراین از اون به عنوان یکی از ابزار هامون استفاده میکردیم.بعد از آب کردن کاکائو ٬نخودها رو طی یک عمل پاستوریزه بهداشتی میکردیم.

روش پاستوریزه کردن:خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

۱-بیرون آوردن از دهان 

۲-انداختن درجوراب یکسال نشسته شده 

۳-انتقال به داخل کفش فوتبالی  

۴-غلطاندن روی زمین به طور محتاطانه 

۵-بسته بندی و سرانجام تعارف کردن به بچه ها به عنوان سوغات از مشهد.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

بیچاره بچه ها چه کیفی میکردند و  از سخاوت ما تعجب کرده و کلی هم از ما تشکر می کردن... 

 

!! نوشته شده توسط گروه اه اه | 17:39 | سه شنبه شانزدهم مهر 1387 •

سکانس دوم

از دیگه برنامه های ما مربوط می شد به استفاده ی بهینه از فعالیت های کلاسی:

همه هنرمند شدیم و هر چی جونور تو خونه داشتیم به عنوان  فسیل برای درس علوم درست کردیم و به معلم نشون دادیم.زنگ بعد زنگ ریاضی بود و ما هم که از معلم ریاضی بیزار بودیم در حین زنگ که بچه ها دورش جمع شده بودن از فرصت استفاده کردیم ویواشکی تمام فسیل های بچه ها  اعم از سوسک و مارمولک و زنبور و ... رو ریختیم داخل کیفش و اونم ناخواسته میراث فرهنگی کلاس مارو با خودش به خونه برد خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir    حتما بچه هاش خیلی از این هدیه ی ما لذت بردند.

!! نوشته شده توسط گروه اه اه | 11:6 | سه شنبه شانزدهم مهر 1387 •

سکانس اول

وقتی گروه تشکیل شد برنامه اولمون هنرنمایی با کفش بود.یادمه چهارتایی یه جا می نشستیم خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irو یارگیری میکردیم بعد کفشامون پرت میکردیم به طرف سقف و هرکی جای کفشش روی سقف می افتاد برنده بود...تازه ما شاگرد زرنگ های کلاس رو هم از راه به در می کردیم یه بار یکی از شاگردزرنگا به نام نیلوفر  که در اثر کارای ما به وجد اومده بود می خواست امتحان کنه از سر بدشانسی با همون پرتاب اول زد تو سر دختره که جلو نشسته بود و در حال گوش دادن به حرفای دوستش بود.وای وقتی کفش نیلوفرو که به عظمت کشتی نوح بود  تحویل معلم داد قیافه نیلوفر دیدنی بود که یه لنگه پا در حال التماس کردن از اون بودکه نره به معلم نگه و پیش معلم آبروش رو نبره!!!

یه بار هم موضوع پیگیری قانونی پیدا کرد  و ناظم اومد سر کلاس و گفت همه کفشا  رو بالا کنند ببینم رد کفش مال کیه؟از شانس ما اون روز کفش همیشگی پامون نبود و مجرم این قضیه برای همیشه ناشناس موند و از اون روز به بعد نیز این داستان ادامه ادامه داشت و هر روز بر تعداد رد کفش ها افزوده تر می شد ...  

!! نوشته شده توسط گروه اه اه | 22:58 | دوشنبه پانزدهم مهر 1387 •

شکل گیری گروه

ما ۴ تا از دوم راهنمایی سر راه هم قرار گرفتیم.احساس کردیم یه جورایی به هم شباهت داریم.نه از نظر ظاهری بلکه از نظر مرض ریختن.برای خودمون هم جای تعجبه که چطور با هم آشنا شدیم چون اوایل سال خیلی جاهامون از هم پرت بود.یکی ردیف اول یکی وسط و دو تامون هم ردیف آخر می نشستیم.اونی که جلو بود رو ما با تقلباش شناختیمخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir.خیلی حرفه ای بود و از همه چیز اعم از دیوار و کف دست و زیر کفش و دستمال و خلاصه همه چی برای رسیدن به هدفش استفاده می کرد.اونی که ردیف دوم بود همیشه آدامس می ترکوند و دور لباش همیشه سفید بود.همیشه هم با دهن بسته حرف می زد و لباش از هم باز نمی شدخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir.وقتی هم کیفش رو باز می کرد همیشه از توش لپ لپ های جذاب میاورد بیرون و همه رو مجذوب خودش می کرد.من و اونی که ته کلاس بودیم اینجوری با هم آشنا شدیم که یه بار زنگ علوم بود و معلم داشت راجب مثانه حرف می زد.من گفتم ببخشید خانم مثانه چیه؟اونم با یه لحن جدی گفت:جایی که شاشا جمع می شن!!!!!!!!!!!!!یکدفعه دوتایی غش کردیم از خنده و خلاصه همه ی این عوامل دست به دست هم دادن تا گروه ما شکل بگیره.  خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
!! نوشته شده توسط گروه اه اه | 11:50 | پنجشنبه یازدهم مهر 1387 •