سکانس چهارم
یه بار جایی که رئیس اونا تنها بود و دختر فوق العاده حساسی بود یکی از گروهمون رفت و پشت مقنعش یه تف بزرگی انداخت.وای یادش بخیر همه ی کلاس دورش جمع شده بودند و همه مقنعه ی دختره رو گرفته بودن و تف وسط مقنعه شناور بود.همه حیرون مونده بودند که کار کیه
و ما هم خیلی خونسرد از آن ها حمایت می کردیم و در دل خود به آن ها میخندیدیم
خود دوستمون که این کار رو کرده بود به دختره می گفت وای عجب آدمای کثیف و بی فرهنگی پیدا می شن و اینقدر هم جدی و با آرامش حرفش رو زد که ما هم تو دلمون بر منکرش لعنت می فرستادیم .
سکانس سوم
۱-بیرون آوردن از دهان ![]()
۲-انداختن درجوراب یکسال نشسته شده ![]()
۳-انتقال به داخل کفش فوتبالی ![]()
۴-غلطاندن روی زمین به طور محتاطانه ![]()
۵-بسته بندی و سرانجام تعارف کردن به بچه ها به عنوان سوغات از مشهد.![]()
بیچاره بچه ها چه کیفی میکردند و از سخاوت ما تعجب کرده و کلی هم از ما تشکر می کردن...
سکانس دوم
همه هنرمند شدیم و هر چی جونور تو خونه داشتیم به عنوان فسیل برای درس علوم درست کردیم و به معلم نشون دادیم.زنگ بعد زنگ ریاضی بود و ما هم که از معلم ریاضی بیزار بودیم در حین زنگ که بچه ها دورش جمع شده بودن از فرصت استفاده کردیم ویواشکی تمام فسیل های بچه ها اعم از سوسک و مارمولک و زنبور و ... رو ریختیم داخل کیفش و اونم ناخواسته میراث فرهنگی کلاس مارو با خودش به خونه برد
حتما بچه هاش خیلی از این هدیه ی ما لذت بردند.
سکانس اول
و یارگیری میکردیم بعد کفشامون پرت میکردیم به طرف سقف و هرکی جای کفشش روی سقف می افتاد برنده بود...تازه ما شاگرد زرنگ های کلاس رو هم از راه به در می کردیم یه بار یکی از شاگردزرنگا به نام نیلوفر که در اثر کارای ما به وجد اومده بود می خواست امتحان کنه از سر بدشانسی با همون پرتاب اول زد تو سر دختره که جلو نشسته بود و در حال گوش دادن به حرفای دوستش بود.وای وقتی کفش نیلوفرو که به عظمت کشتی نوح بود تحویل معلم داد قیافه نیلوفر دیدنی بود که یه لنگه پا در حال التماس کردن از اون بودکه نره به معلم نگه و پیش معلم آبروش رو نبره!!!
یه بار هم موضوع پیگیری قانونی پیدا کرد و ناظم اومد سر کلاس و گفت همه کفشا رو بالا کنند ببینم رد کفش مال کیه؟از شانس ما اون روز کفش همیشگی پامون نبود و مجرم این قضیه برای همیشه ناشناس موند و از اون روز به بعد نیز این داستان ادامه ادامه داشت و هر روز بر تعداد رد کفش ها افزوده تر می شد ... ![]()
شکل گیری گروه
.خیلی حرفه ای بود و از همه چیز اعم از دیوار و کف دست و زیر کفش و دستمال و خلاصه همه چی برای رسیدن به هدفش استفاده می کرد.اونی که ردیف دوم بود همیشه آدامس می ترکوند و دور لباش همیشه سفید بود.همیشه هم با دهن بسته حرف می زد و لباش از هم باز نمی شد

